معلم گفت: از نظر فيزيكي غير ممكن است كه نهنگ
بتواند يك آدم را ببلعد زيرا با وجود اينكه پستاندار عظيم الجثه اي است اما حلق
بسيار كوچكي دارد. دختر كوچك پرسيد: پس چطور حضرت يونس بوسيله يك
نهنگ بلعيده شد؟ معلم كه عصباني شده بود تكرار كرد؛ نهنگ نمي تواند
آدم را ببلعد . اين از نظر فيزيكي غير ممكن است. دختر كوچولو گفت: وقتي رفتم بهشت از حضرت يونس مي
پرسم. معلم گفت: اگر حضرت يونس جهنم رفته بود چي؟ دختر كوچك گفت : اونوقت شما
ازش بپرسيد. روزي يك دختر كوچك در آشپزخانه نشسته بود و به
مادرش كه در حال آشپزي بود نگاه مي كرد.
ناگهان متوجه چند تار موي سفيد در بين موهاي مادرش شد. از مادرش پرسيد: مامان ! چرا بعضي از موهاي شما
سفيده؟ مادرش گفت: هر وقت تو يك كار بد مي كني و باعث
ناراحتي من مي شوي ؛ يكي از موهاي من سفيد مي شه. دختر كوچولو كمي فكر و گفت: حالا فهميدم چرا همه
موهاي مامان بزرگ سفيد شده! معلم داشت جريان خون را در بدن به بچه ها درس مي
داد. براي اين كه موضوع براي بچه ها روشن تر بشه؛ گفت : بچه ها !اگر من روي سرم
بايستم ‘ همان طور كه مي دانيد خون در سرم جمع مي شود و صورتم قرمز مي شود. بچه ها گفتند : بله معلم ادامه داد: پس چرا الان كه ايستاده ام خون
در پاهايم جمع نمي شود؟ يكي از بچه ها گفت: آقا براي اين كه پاهاتون مثل
سرتون خالي نيست. بچه ها در ناهار خوري مدرسه به صف ايستاده بودند.
سر ميز يك سبد سيب بود كه روي آن نوشته بود: فقط يكي برداريد. خدا ناظر شماست. در انتهاي ميز يك سبد شيريني و شكلات بود.يكي از
بچه ها رويش نوشت : هر چند تا مي خواهيد برداريد! خدا ناظر سيب هاست. در ادامه مطلب:هفت نکته براي حداکثر اثر درمان ضداکنه(جوش صورت)
دختر كوچكي با معلمش در بارهء نهنگ ها بحث مي
كرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 17 بهمن1388ساعت 8:21 توسط راضیه
آرزوی سعادتمندی و قبولی عزاداریتان در درگاه پروردگار و بانوی بزرگ دو عالم را دارم .... اجرتان با فاطمه زهرا(س) التماس دعا در ادامه مطلب اس ام اس جدید ، اس ام اس هاي 22 بهمن ما۸۸
مهدي زهرايم و با اشک غم گل ميکنم
درد تنهايي و غربت را تحمل ميکنم
من به قنداق علي اصغر توسل ميکنم
پروردگارا
دوست دارم همچون مولايم مهدي به گريبان هاي چاك شده سلام كنم.
به لب هاي از عطش شكافته سلام كنم.
دوست دارم همچون آقايم مهدي به سرهاي از بيخ و بن بريده سلام كنم.
دوست دارم به پيكرهاي عريان، به جسم هاي رنگ باخته،
به خون هاي جاري شده، به اعضاي قطعه قطعه شده و
به سرهاي برافراشته شده سلام كنم.
دوست دارم همچون مولايم مهدي به جاي اشك خون گريه كنم
و از شدت اندوه و مصيبت آن بميرم.
خداوندا!
به حق دستهاي بريده شدهي علمدار كربلا،
به حق مشك تكه پاره شدهي سقاي كربلا،
به حق بدن تيرباران شدهي وفادار كربلا،
به حق گريهها و نالههاي سردار كربلا،
تنها يادگار شهيد كربلارا برسان
اللهم عجل لولیک الفرج
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 8:48 توسط راضیه |
دهه انقلاب از رشحات اسلام است و آئینه ای است که خورشید اسلام در او درخشيد. و این دهه باید با عظمت هرچه تمامتر برگزارشود. این مراسم را با هیجانهای عاطفی صحیح باید با طراوت و تازه کرد. در مذهب ما، احساسات، گریه و شادی، حب و بغض و عشق و نفرت جایگاه والایی دارد. از این رو جشنهای دهه فجر می بایستی همچون مراسم و اعیاد مذهبی گرامی داشته شود و مردمی باشد.
+ نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 23:7 توسط راضیه |
امشب از آرزو پُرم ؛ ای کاش .... می شد از آرزو ترانه نوشت ....
از ستاره تا سپیده جاده کشید ....
کاش در چشمان خسته ی من ....
یک کوی عاشقانه می خندید .....
آه ؛ این جا ستاره ها سردند ....
هیچ کس در هوای عاطفه نیست ......
و کسی نیست تا بگوید باز ....
مَردم شهر قلبشان سنگی است ....
آه ؛ ای کاش شط دل بودم .....
می چکیدم درون آدم ها ....
و صدا میزدم :
بیايید آی آدم ها ؛ عشق آورده ام برای شما
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 23:8 توسط راضیه |
این روزها از دیدن بارون دل آدما میگیره
کاش میشد یکی بیاد که دست بارونو بگیره
کاش میشد یکی بیاد که چترشو وا نکنه
اگه خیس شد زیر بارون با ما دعوا نکنه
کاش میشد بیاد یکی که دل به آسمون بده
روتن سبز جونه بارونو تکون بده
میاد اون کسی که باید بیاد از یه راه دور
میدونم میکنه از قطره قلب من عبور
میدونم رنگین کمون توی دلم پا میزاره
میدونم نور خدا رو تو دلم جا میزاره
کاش تا اون روز قشنگ دل تنگ من نمیره
کاش میشد یکی بیاد که دست بارونو بگیره
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 23:36 توسط راضیه |
بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس انتظار و خواست ماست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي که مي افتد بايد اعتماد داشته باشيد . شايد که به وقت و زمانش متوجه دلايل آن اتفاقات شويد.
+ نوشته شده در جمعه 2 بهمن1388ساعت 22:25 توسط مهدی |
مادر خانه خرابه تو شدم به سوی من روانه شو ای همه وجود من نبود تو نبود من ای همه وجود من نبود تو نبود من ای همه وجود من نبود تو نبود من
سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو
ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم
ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم
روشن ترین ستاره ام
می خواهمت می خواهمت
تو ماندگاری در دلم
میدانمت میدانمت
ای همه وجود من نبود تو نبود من![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت 20:24 توسط راضیه |
آقا اجازه! خسته ام از این همه فریب، آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند، آقا اجازه! باز به من طعنه می زنند «شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می کنند آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود، باشد! سکوت می کنم اما خودت ببین..! باشد! صبور می شوم اما تو لااقل اللهم عجل لمولانا القریب الفرج 
از های و هوی مردم این شهر نا نجیب
دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب
عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب
«فرهاد»های کینه پرست پر از فریب!
«آدم» نمی شویم! بیا: ماجرای «سیب»!
آقا اجازه! منتظرند اینهمه غریب....
دستی برای من بده از دورها تکان...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 22 دی1388ساعت 21:10 توسط راضیه |
سلام دوستاي گلم اين شعر زيبا رو ديدم و خوندم واسه شما دوستاي گلم ميزارم تا شما هم بخونيدش خسته گشتم از شب وروز از همه غمهای دلسوز
![]()
![]()
خسته از هر چراغی روشنی بخشد دل من
از خزان زندگانی از زمین از آسمانها
از همه آنها که گاهی میشوند دایه برایم
از نگاه بی تفاوت سایه اندازد تن من
ازهمه آنها که روزی مهربان بودند برایم
از تو از او از خودمن
خسته ام از خواب شبها بامدادبی تفاوت
خسته از ماه وستاره از ابرهای پاره پاره
خسته از آمد شدن ها خنده های کودکانه
خسته از این اشگهای عاطفانه
نغمه های بادروغ عاشقانه
خسته از برگ درختان از صدای باد و طوفان
قایق در هم شکسته ساحل در غم نشسته
از نگاه آهوی در دام مانده
از تظاهر از ریا تا زنده هستی
در عزای مرگ تو ماتم نشستن
از نگاه و ظلمها بر مستمندان
از هوسها از گناهان
از نگاه دختری گریان وخسته
از برای لقمه نان دلها شکسته
از می و میخانه رفتن
تا فراموشت شود چیزی که هستی
خسته از ایام هفته. شنبه تا پایان هفته
روزها ظلمت به مردم شبها مسجد نشستن
خسته ام از آنچه گفتم چون نباشد طاقت من
دیدن این درد وغمها گوشه ای پنهان نشستن
+ نوشته شده در یکشنبه 20 دی1388ساعت 21:27 توسط راضیه |
چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست سلامتی وجود نازنین مهربانترین مولای عالم، حضرت حجت ابن الحسن المهدی (روحی له الفداء) و تعجیل در امر فرجشان ، صلوات اللهم عجل لمولانا القریب الفرج
جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست
ما کجا و نورباران شب دریا کجا!
قطره در خواب و خیالِ جذر و مد ماه نیست
ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا!
هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست
عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است
پایمردی کن برادر! یوسفی در چاه نیست
بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که
در بساط خالی ما، آه حتی آه نیست
ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم
بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست
تک سوار قصه ها، یک روز می آید ولی
جز خدا از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 20:55 توسط راضیه |
...همان روزی که چشمانش به چشمانم گره خوردند !
...همان روزی که دستانم فقط سنگینی احساس را حس کرد !
...همان روزی که دل در سینه ام آرامش چندین و چندسالش درون جاده ای
از گرد و نفرت رها می کرد !
دلم لرزید...
نگاهم جور دیگر شد...
صدایم از درون سنگین سنگین شد ...
در آن یک لحظه ی پر حس و آسایش ...
دلم بد جور می لرزید
فقط آن لحظه را دیدم که دستم گرمی دستی پر از الطاف مهر آگین را حس کرد !
نمی دانم چرا ؟! اما کمی از لرزشم کم شد !!
نگاهش را زیباتر . . . به زیبایی یک بوسه ی پروانه به روی گلبرگ سرخ گل ها . . .
به سان بوسه ی امواج دریا روی ساحل ها . . .به من انداخت !!
چه زیبا بود آن زیبا ترین لحظه !!!
لبش چون مرغ عشقی از تمنای درونی روی هم لغزاند...
سرش را رو به دستانم نگه داشت و یکباره نگاهم کرد !!
ولی اینبار ...
پر از آرامشی زیبا به من آهسته و آرام می گفت:
با تو می مانم...اگر جان در بدن باشد برایت سقفی از عشق و محبت با پرطاووس می سازم !
...اگر جانم توان باشد تو را بر عرش زیبای درون آسمان ها می فشانم !!
فقط با من بمان ای واژه ی زیبای احساسم . . .
فقط با من بمان.
+ نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 16:16 توسط راضیه |
ای آنکه در نگاهت حجمی ز نور داری کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟ چشم انتظار ماندم تا در شبم بتابی ای آنکه در نگاهت دریای نور داری در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت کی در سرای چشمم ، قصد ظهور داری؟ اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت 0:28 توسط راضیه |
برخيز اي خون خدا ، درياب حال بي كسان عالم شده كرببلا ، رحمي بر اين بيچارگان دوران اين سر در گمي ، پس كي به پايان مي رسد فرزند خود را باز گو ، احيا كند جام جهان تاسوعا و عاشوراي حسيني تسليت باد ، عزاداريهايتان قبول. التماس دعا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 16:11 توسط راضیه |
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد، خدا گفت: نه! از خدا خواستم شکیبایی ام بخشد، خدا گفت: نه! شکیبایی زاده رنج و سختی است. خدا گفت: نه! از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد، خدا گفت: نه! بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی. من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه!
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی تو را از دنیا دور و دورتر، و به من نزدیک و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!
+ نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 20:48 توسط راضیه |
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک قصه آلاله هاي سرخ را به گوش جان مي رساني. دوباره سكوت تاريخ را در هم مي شكني و بغض ناله را از تنگناي حنجره ها آزاد مي كني. بار ديگر از راه ميرسي و برف سكوت را با آفتاب عشقي كه بر آسمان سينه داري، آب مي نمايي و آن را به اقيانوس خروشان فرياد مي رساني! اي ماه خدا! قدومت گرامي. شیعیان در بزرگداشت شهدای کربلا، هر روز از دهه اول ماه محرم را مختص به یکی از بزرگان این نهضت جاویدان می دانند. روز دوم محرم : ورود کاروان به کربلا ( وروديه ) روز سوم محرم : حضرت رقيه عليها السلام روز چهارم محرم : حضرت حر و اصحاب عليهم السلام - طفلان زينب عليهما السلام روز پنجم محرم : اصحاب و عبدالله ابن الحسن عليهم السلام روز ششم محرم : حضرت قاسم ابن الحسن عليه السلام روز هفتم محرم : روضه عطش و علي اصغر عليه السلام روز هشتم محرم : حضرت علي اکبر عليه السلام روز نهم محرم : روز تاسوعا - حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام روز دهم محرم : روز عاشورا - حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام - حضرت زينب عليهاالسلام و شام غريبان روز يازدهم محرم : حرکت کاروان از کربلا روز دوازدهم محرم : ورود کاروان به کوفه
روز اول محرم : مسلم ابن عقيل عليه السلام
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 18:52 توسط راضیه |
قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم حس خوشبختي را، تا بداني خوشبخت ترينم موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم تا بداني که من ساده ترينم
راضیهء عزیزم
عشق شيرينش مرا فرهاد کرد
او بيامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد
او بشد ليلا و ما مجنون روي ماه او
قلب ويران مرا آباد کرد
نام شيرينش تمام تلخيه عمرم زدود
قبل از او دنيا برايم اين چنين زيبا نبود
ميدوني فرق تو با عشق، زندگي و گل چيه؟
عشق يه کلمه است اما تو: معني اوني
زندگي يه اجباره اما تو: دليله اوني
و گل يه گياهه اما تو: عطر دلنشين اوني.


+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 9:19 توسط مهدی |
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند. سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 17:3 توسط راضیه |
گفته بودم تا تو هستی, دنیا مال من است . گفته بودم تا تو هستی, دلم به بدیها پشت میکند . میدانم تو غریب تر از شعرهای منی... تو زخمی تر از پرنده ای هستی, که در اولین شعر سروده شد ..... کاش میتوانستم روي ذهن خاموش تو, تکه از روشنی ماه را نقاشي کنم تو همانی که خوبیهایت ,یک قصیده ناتمام است ,که محدودیتی ندارد ...
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 16:34 توسط راضیه |
این بار هم تو را می یابم،
در هیاهوی یک التهاب ناب که صداقت را معنامی کند
تو را آغاز می کنم به روی برگ های سپید تا برگ های دفتر زندگیم آرام آرام
از روح ترانه هایت لبریز شوند،
باز می گردم به آغاز به ابتدای نگاه تو به اوج احساسهای بی نشان
دوست داشتن رمزی برای رهایی از تکرار است
دوست داشتن رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست
ولی افسوس ...
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم و بعد...
برای آنچه از دست رفته آه می کشیم
پس هیچوقت دریغ نکنیم برای دوست داشتن!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 22:21 توسط راضیه |
مرا بخوان
صدايم کن
اي اشتياق بي انتها
اي ايستاده بر فراز زمان
که رهگذري خسته ام
در بياباني بي آب
تفتيده در آفتاب
و تو تک درخت صحرايي
با سايباني گسترده و آبي روان
مرا سوي خويش بخوان
اي رويش بهار در هجوم خزان
که درمانده ام در چالش هاي زندگي
و همهمه هايي که نام مرا فرياد مي زنند
و تو برتر از هر صداي آشنا و دلنشيني
با طنين گرم هدايت
مرا از ياد مبر
که مي سوزم
در آتشي که خود برافروخته ام
و تنها تو مي تواني
خنکاي سرود ابراهيم را
در گوش آتش بخواني
مرا بخوان در خوش ترين خاطره ايام
+ نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 10:28 توسط راضیه |